تبليغاتX
CoRoNa

خيلي هم دور نيست ... شايد چند ماه.... مي نوشتم و آنقدر مي نوشتم که مس توانستم بين نوشته هايم انتخاب کنم که اين را بگذارم يا آن را... و بعد يکي دو ساعتي را به بهانه انتخاب يکي از پنج شش نوشته آن دو سه روز از هدر رفتن نجات بدهم! اصرار براي اين فونت لوتوس باشد و آي کنترل اف بگير و آي ريپليس ي با شيفت ط!!! و رنگ و .....

نه، شايد واقعا با معيارهاي زماني خيلي هم دور نباشد... چند ماه نا قابل... چند ماه بي ارزش بين سالهاي بي ارزش تر. ولي من کجا و هاله کجا؟؟

مانده ام...مانده ام من به قهقرا رفته ام يا هاله... مانده ام من اشتباه مي کنم يا هاله... مانده ام چرا در اينجا را تخته نمي کنم! چه فايده اي دارد وقتي بتواني بنويسي ولي نه در مورد چيزي که مي خواهي ... چيزي_حسي _ کسي_ روزي_ دردي_ اشتياقي که بايد؟

بچه که بودم دلم مي خواست با بچه هاي خيابان 95 بازي کنم يا حتي 97! ولي نه با بچه هاي خيابان 93! چون پيش بچه هاي خيابان 93 که همه فکر مي کرديم همديگر را ميشناسيم نمي توانستم از آرزويم که بالا رفتن از درخت بود حرف بزنم! چون پيش بچه هاي خيابان 93 که همه فکر مي کرديم همديگر را ميشناسيم زشت بود که دختر آقاي دولتي که براي خودش خانومي شده آرزويش بالا رفتن از درخت باشد! حتي اگر اين خانوم تنها 10 ساله باشد!

 و اگر و اگر و اگر نسيم شرجي تابستاني رشت به گوش مادر جان ميرساند که در اعماق ذهن دخترکش بالا رفتن از درخت، نزديک شدن به رودخانه ته کوچه و يا دوچرخه سواري در گلسار تنها و تنها وجود دارند معلوم نبود چند تابستان را بايد تن تن مي خواندم و به کوچه نمي رفتم! چه برسد به اينکه مي فهميد تمام اين نبايد ها را که انجام داده ام هيچ! با شقايق وشراره و محمد (پسرخاله شراره) با دوچرخه هايمان تا 105 هم رفته ايم و آلاسکا هم از زهرا خانوم خريده ايم!  در عوض مادر مهربان فکر مي کرد من تمام آن بعد از ظهر هاي داغ را با شهيده و سارا مشغول خاله بازي و طبخ غذا براي عروسک هايمان بودم! يا در نهايت رفته ام با هديه و هانيه دوچرخه سواري کنيم در حياطشان!!!!

الان هم همان حس را دارم. حس اينکه اينجا هست تا همه ببينند که دارم عروسک بازي مي کنم و اصلا هيچ ميلي براي شکستن خط هايي که برايم تعريف کرديد ندارم. کاملا يک دختر خانوم محترم هستم که آرايش مي کنم، بلند مي خندم، با همه سلام و عليک مي کنم، سعي ميکنم نقش يک دختر ابله را بازي کنم و هميشه دنبال آدرس آرايشگاه جديد، رنگ مد سال، مد مانتو امسال، آمار فلان پسر و مسايل مهمي از اين دست هستم!  البته چون جديدا مد شده که دختر ها هم يک سري اطلاعات عمومي! داشته باشنديک سري اسم از نقاشي هاي معروف با نام نقاش، گروه هاي موسيقي، نام چند نويسنده و يکي دو جمله از کتابهايشان هم حفظ کرده ام که به موقع تحويل بدهم و ثابت کنم که من هم يک دختر امروزي هستم. راستي اين را هم بلدم که ژست روشنفکري بگيرم و با افتخار بگويم محدوديت در روابط با جنس مخالف نشانه کوته فکري است دختر و پسر بايد بتوانند آزادانه با هر کسي که مي خواهند در هر سطحي که مي خواهند هر رابطه اي که مي خواهند داشته باشند بدون محدوديت از نظر تعداد نفر در زمان واحد! و در ته دلم 500 تومان نذر کنم که معشوقم به اين جمله معتقد نباشد!

 اينها را هم مينويسم که لا اقل اينبار خيلي دروغ نگفته باشم! چه انتظاري از بلاگي که از برادر و دوست و عاشق و معشوق و معلم و هم مدرسه اي و هم کلاسي دانشگاه و.... همه و همه مي خوانند بايد داشت؟ صداقت؟ راستي؟ درستي؟

اينها را نوشتم که بگويم دلم دروغ گفتن نمي خواهد! دلم از راست گفتن هم ميترسد. راست گفتن ترس هم دارد. من نمي توانم افکارم را برهنه اين وسط به نمايش بگذارم! راستش دلم نميخواهد بلاگ ديگري هم داشته باشد. دلم مي خواهد اينجا راست بگويد ولي چون نميتواند ديگر نمي خواهد اصلا راست بگويد. دلم مي خواهد وقتي راست مي گويد همه بفهمند او بوده که راست گفته. دلم دلش مي خواد همه راست گفتنش را ببينند، براي همينم نمي روم يک بلاگ ديگر به نام عسل يا ترانه يا دختري با قلب آسماني باز کنم و شروع کنم زير و بم زندگي ام را براي کساني که هر روز برايم گل و دو نقطه ايکس و دو نقطه ستاره و شماره تلفن ميفرستند شرح بدهم!

هنوز هم اينجا مي نويسم ولي ديگر حسابش از دستم در رفته که کي راست گفتم و کي دروغ و کي قرار است راست بگويم و تا کي بايد بيهوده منتظر راست شنيدن باشم.....

+ نوشته شده در  2007/12/26ساعت 0:23 AM  توسط CoRoNa | 
این حواس و هوش من با تو چه آسان می رود

پا به پای سایه ات عمرم شتابان می رود

 

+ نوشته شده در  2007/10/12ساعت 1:24 AM  توسط CoRoNa | 

کتاب که می خوانم بعضی وقتها می خوانم که خوانده باشم! که بدانم. که لذت راحت لم دادن و ورق زدن را بچشم. و شاید از بین هر چند کتابی که می خوانم تنها یک یا دو جمله چنان برود در خاطرم که لحظه به لحظه تحلیلش کنم و هی بمانم که عجب!!! و هر دفعه به معنی جدیدتری برسم. اولین جمله کتاب « خانواده خوشبخت» نوشته سارتر این است:

در جهان خوشبختی واقعی وجود ندارد، اما گاهی وقتها هم نمونه هایی از آن پیدا می شود!

و  یا در جایی دیگر، تقریبا در اواخر کتاب:

برای چه تعجب می کنی؟ هر انسان در اختیار حوادث هولناکی است، زمان برای آدمی حادثه می سازد و این حادثه ها بدبختی فراهم می کنند. بد بختی در هر صورتی دارای قدرت زیادی است و می تواند سراپای آدمی را در اختیار بگیرد. ما از نیستی به هستی می آییم و از هستی به نیستی می رویم. در فاصله این هستی و نیستی زمان قرار دارد. زمان هم حاصل حوادث است، حوادث از زمان بوجود می آیند و زمان را تغییر می دهند.

 

البته شاید برای درک آنچه می خواهم بگویم بهتر باشد این کتاب را بخوانید... نه... نه برای درک نوشته من! فقط کتاب خوبی است....

به گمانم هنر نوشتن در به کار گیری کلمات زیبا، موضوع مناسب، ساختار عالی و ... نیست.هنر دقیقا در کاری است که در این کتاب صورت گرفته. با پیش فرضهای ذهنی شما شروع می شود... اینکه شاید تو خوشبخت نباشی.. ولی یک جایی هستند کسانی که خوشبختند. و مدام  و پی در پی این را تکرار می کند و مطمئنت می سازد که باور کن اینها خوشبختند. چه می شود که در پایان کتاب بدبختی را چیره می داند؟ و چه راحت در پایان خواننده می پذیرد نمونه ای که برای خوشبختی ارائه شده هم در نهایت بدبختی بیش نیست! این است که یک نویسنده را بزرگ می کند. هنر نویسندگی در این است. در به تصویر کشیدن داستانی کهنه به شیوه ای نو. همان تضاد تکراری بین طبقات... همان گناهان نا خواسته که موجب عذاب میشوند،  داستان نخ نما شده حق السکوت گرفتن بی سر و پایی از بزرگی! ولی در نهایت نو! هنر در این است نه در....

+ نوشته شده در  2007/9/25ساعت 12:40 PM  توسط CoRoNa | 
دی وی دی پدر خوانده جلومه ولی نمی تونم ببینمش! انتظار متانت و آرامش ازم نداشته باشین! یکی نیست بگه خوب چرا پسش نمیدی که اینقدر حرص نخوری....

ولی واقعا عجب فیلمیه. البته جز معدود فیلماییه که حتما باید دوبله دیده بشن. صدای مایکل! و یا باباش تو نسخه اصلی افتضاحه در برابر دوبله!!!

+ نوشته شده در  2007/9/5ساعت 0:38 AM  توسط CoRoNa | 

دیوار

همان دیوار همیشگی.

همانی که قرار بود آجر آجرش را با هم بشکنیم

یادت هست؟

عجب تابستان سردی بود.

چقدر دوری

آن روزها زمزمه همیشگیم این بود:

  در میان طوفان

 چون تیره شد نور امید

.....

چند بار خواستی بلند تر زمزمه کنم تا بشنوی.

که هرگز نشنیدی. متاسفم

عجب تابستان سردی بود

چقدر دوری

چقدر این روزها می خندم

چقدر شادم

                 و چقدر سرکش

دلگیری؟

از من؟

پس کاش لبخندم را میدیدی. لبخند را نمی توان نوشت. نمی توان فریاد زد. آن هم این لبخند. لبخندی که به اندازه تمام حنجره های دنیا حرف برای گفتن دارد.  و من؟ همان تکرار همیشه...همان آغازی که پایانش واضح و تاریک است. همان گله های همیشگی!

هنوز هم مثل همیشه نظرم زود عوض می شود. مثل همیشه زود می بخشم و ساده تر از همیشه به همام دام قبلی می افتم.  تو چه میگفتی؟ آهان

 

-         از یک سوراخ 100 بار هم که گزیده شده باشی بازم خوش خیالی .

-         خوش خیال؟ شاید... من امیدوارم نه خوش خیال!

-         نه تو زودباوری... چرا فکر میکنی ....

-         ادامه نده.

-         هر جور تو راحتی

 

 ولی الان شک دارم که امیدوار باشم. بیشتر احساس می کنم کودکم! یا شایدم ابله. البته بین کودکی و بلاهت پیوندی ناگسستنی است.  دیدی؟ هنوز هم به نظرم ابله صرفا یک صفت است نه یک ناسزا. و تو باور نکن باز که وقتی می گفتم ابله منظور بدی نداشتم!!!

راستی به نظرت کسانی که اینها را می خوانند چه فکری می کنند؟ در مورد من و تویی که هستیم ولی وجود نداریم. هنوز فکر می کنم ما غباریم. و هنوز زمزمه می کنم:

 

 فردا صد ستاره روید

از آسمانها بریزد

فردا از قلب ظلمتها 

نور گرمی بر می خیزد

 

لذت زندگی به گمان است. و چه گمان خامی که خود را مخاطب این سطور بدانی. تنها مخاطب منم  آنقدر تو در من زندگی کردی که سراپا توام...

نازنین سابق! چند وقتی سعی میکنم کارهای نیمه تمام را تمام کنم و آماده باشم. شاید دیدار به.... روزگارت خوش، فکرت آرام و قلبت لبریز شادمانی. بدرود

+ نوشته شده در  2007/8/28ساعت 1:47 AM  توسط CoRoNa | 
 
صفحه اول
ارتباط با نویسنده
آرشیو
----

-----
شهر از ديدگاه شاعران
------
آرشیو
12/22/2007 - 1/20/2008
9/23/2007 - 10/22/2007
8/23/2007 - 9/22/2007
7/23/2007 - 8/22/2007
6/22/2007 - 7/22/2007
5/22/2007 - 6/21/2007
4/21/2007 - 5/21/2007
3/21/2007 - 4/20/2007
2/20/2007 - 3/20/2007
1/21/2007 - 2/19/2007
12/22/2006 - 1/20/2007
11/22/2006 - 12/21/2006
10/23/2006 - 11/21/2006
9/23/2006 - 10/22/2006
8/23/2006 - 9/22/2006
7/23/2006 - 8/22/2006
6/22/2006 - 7/22/2006
5/22/2006 - 6/21/2006
4/21/2006 - 5/21/2006
3/21/2006 - 4/20/2006
پیوندها
فردایی دیگر (هومن دولتی)
من و خاطراتم (هوتن دولتی)
هوتن و افغانستان!
corona's Photoblog
تخته سیاه (هانیه دیلم صالحی)
مهر آوا
ما 4 تااااا ( سمانه، مهسا، رویا،حنا)
the Little Bee
تمام... حرفهای ناگفته!
پیچیدگی شهری و چالش هایش (نیلوفر ودیعتی)
RaHiRaH (راحله رحیمی)
نیک آهنگ کوثر
چهار و پنج دقیقه ی صبح، باران شدید...(حانیه)
الي بوذي به شما سلام مي كند
فرزانگانی های اصیل
بیلی و من!
خاطرات صفا (صفا مظفری)
BOOMFANG
صلح سبز ایران
دکتر داود هرمیداس باوند
تهران GIS
مركز مطالعاتي و تحقيقاتي شهرسازي و معماري
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان