![]() |
![]() |
|
|
محکم تکاندم! میز کامپیوتر و صندلی پرت شدند بیرون. هوتن به کامپیوتر پناهندگی داد. البته هماهنگ شده بود از قبل. آب و هوایی عوض می کند و باز میگردد. گویی برای تعطیلات رفته ده بالا! بودند افراد دیگری هم که محکم تکاندند. ولی فکر نمی کنم لازم باشد آدم ها را اینقدر محکم بتکانیم. می توانیم مودبانه خواهش کنیم بروند تعطیلات.... شاید کمی طولانی تر بهتر. کم کم می ترسم از تمام شدن امسال. شاید بهتر بود امسال ۱۳ یا ۱۴ ماه میشد. شاید من هم میرسیدم به سال نو. گفته بودم از خرید متنفرم؟ نه؟؟؟ خوب: از خرید کردن متنفرم... از خرید لباس و کفش و کیف برای خودم متنفرم..... با خرید برای کس دیگری مشکلی ندارم که هیچ، لذت هم میبرم. حالا این عید اولین چیزیش که ناراحتم میکند فکر خرید است و دومی فکر احمقانه اولین ها. اولین... اولیم اس ام اسی که میزنم و یا اولینی که دریافت می کنم، اولین تماس تلفنی که میگیرم یا اولین زنگی که میشنوم ... از همین اولین هاست که دلم میگیرد بار ها و بارها و هی خالی میشود و می لرزد و شاد می شود و گریه اش میگیرد و بعد قاه قاه میخندد. مثل دختر بی تربیتی که نمی داند نباید در خیابان بلند صحبت کرد و خندید! خوب نیست که عید نیاید. خوب نیست که عید نباشد. خوب نیست که من شک کنم امسال به لزوم وجود سال جدید در حالی که هنوز از نظر من به اندازه یک یلدا هم از پاییز دور نشدیم. ولی خوب.... شاید خوب نبودن الزاما دلیلی برای وجود نداشتن نباشد. فعلا که خوب نیست ولی هست. کاش پیک شادی امسال را کس دیگری حل کند... من که هر چه مینویسم اشتباه از آب در میآید |
|
قدم میزنیم! 1 ساعت یا بیشتر. بسته به اینکه دوست خیابان سیزدهمیان باشد یا نه شام هم می خوریم یا نه. جای دوری نمیرویم همین کوچه خودمان را میرویم تا ته و هی کوچه های اطراف را متر میکنیم. مهم نیست. مهم نیست. قدم زدن مهم نیست. مهم این است که با صدای بلند آواز می خوانیم. یعنی بیشتر سلما می خواند و من و دوست خیابان سیزدهمی هی گوش می دهیم و هی آدم های این کوچه ها با تعجب به ما نگاه میکنند، لبخند میزنند، متاسف میشوند، یاد گذشته ها می افتند، بدشان می آید از ما و یا شاید تحسینمان می کنند. هر چه که میکنند هم مهم نیست. نتا وقتی مزاحم نشوند مهم نیست. مهم این است که حس خوبی دارم وقتی می توانم ترانه ای را که دوست دارم فریاد بزنم و هی نگران این نباشم که بشنوم : هیس! مگه اینجا چاله میدونه! زشته، چی فکر میکنن بقیه؟ سکوت وقتی سلما می خواند خیلی سبک میشود! درست به سبکی من وقتی تمام سعیم را کرده ام تا در زمان مناسب در جای مناسب باشم ! این را 2 هفته پیش فهمیدم. در بین فکر های عجیب لحظه قبل از خواب. اینکه من هرگز در زمان مناسب در جایی که باید باشم نبودم. وقتی قدم میزنیم دقیقا انگار در زمان مناسب سر جای خودم هستم. مثل خواننده ای که در جای صدایش آواز می خواند. درست و به جا. **قرار نیست نوشته آنقدر گنگ باشد که خودم هم 1 ماه دیگر نفهمم چه بوده! الان نسبت به نوشته های 1 سال پیش همین حس را دارم |
|
دایره بودیم. مثلثمان کردی. و من مجبور شدم مثلث عجیب الاضلاعی که ساختی را متساوی الاضلاع کنم. می ترسم مجبورم کنی فردا بنویسم مثلث را هم کردم 2 خط... دو خطی که معلوم نیست به کجا میروند. اصلا جایی می روند؟ کار سخت الزاما نشدنی نیست ولی احتمالا به ذهن هم نمیرسد. مثل وقتی که اتفاقی می افتد که هرگز فکرش را هم نکردی. به گمانت آتقدر غیر ممکن بود که حتی برایش جایی در رویا هم باز نکرده بودی. ولی درست جلوی چشمانت اتفاق افتاد و چون تو آماده نبودی ندیدی. |
|
مقدمه و متن هر چه که باشد نتیجه یکیست
اینها تنها تعارفات بین ذهن و زبان است وگرنه ...... مقدمه را تو بنویس
متنش با من
و نتیجه را هم نمیگیریم تا هر دو به یک اندازه احمق باشیم
آنوقت یک دیوانه تری را یدا می کنیم تا بلاهتمان را چاپ کند
و یک مشت عاقل میایند و می خوانندمان و برای بچه هایشان تعریف می کنند:
ببین؟ این می شود عاقبت تو اگر لیوان شیرت را به جای آنکه توی دهانت خالی کنی بریزی توی حیاط خلوت طبقه پایینی ها |
|
صفحه اول ارتباط با نویسنده آرشیو |
| ما اینیم |
|
|
RSS
|